وبلاگ آآآب، یعنی همین وبلاگ

         وبلاگم در مورد برنامه‌ریزی و کنترل پروژه

         گالری عکس‌هام

         تالیف‌ها و ترجمه‌هام

 

اون آیکن سمت چپیه که صفحه وب رو باز می‌کنه، کسی هم باهاش مشکلی نداره. اون آیکن سمت راستیه مال اشتراک فیده. اگه بیشتر از ده‌تا وبلاگ یا سایت خبری رو پیگیری می‌کنین و از فید استفاده نمی‌کنین، یه ایمیل به من بزنین می‌خوام تعجب کنم.


       

چپیه برای چت کردنه و راستیه برای ایمیل؛ اگه می‌خواین ایمیل رو دستی وارد کنین می‌شه: info@khorramirad.com

 

جستجوی مطالب وبلاگ‌هام:


فهرست مطالب این صفحه این وبلاگ:



آخرین مطالب اونیکی وبلاگم:



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های نه چندان انتزاعی):



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های کمابیش انتزاعی):



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های انتزاعی):



پیشنهاد سرآشپز (وبلاگ‌های آی ٱتی):



آرشیو این وبلاگ:


  • 05/01/2002 - 06/01/2002

  • 06/01/2002 - 07/01/2002

  • 07/01/2002 - 08/01/2002

  • 08/01/2002 - 09/01/2002

  • 09/01/2002 - 10/01/2002

  • 10/01/2002 - 11/01/2002

  • 11/01/2002 - 12/01/2002

  • 12/01/2002 - 01/01/2003

  • 01/01/2003 - 02/01/2003

  • 02/01/2003 - 03/01/2003

  • 03/01/2003 - 04/01/2003

  • 04/01/2003 - 05/01/2003

  • 05/01/2003 - 06/01/2003

  • 06/01/2003 - 07/01/2003

  • 07/01/2003 - 08/01/2003

  • 08/01/2003 - 09/01/2003

  • 09/01/2003 - 10/01/2003

  • 10/01/2003 - 11/01/2003

  • 11/01/2003 - 12/01/2003

  • 12/01/2003 - 01/01/2004

  • 01/01/2004 - 02/01/2004

  • 02/01/2004 - 03/01/2004

  • 03/01/2004 - 04/01/2004

  • 04/01/2004 - 05/01/2004

  • 05/01/2004 - 06/01/2004

  • 06/01/2004 - 07/01/2004

  • 07/01/2004 - 08/01/2004

  • 08/01/2004 - 09/01/2004

  • 09/01/2004 - 10/01/2004

  • 10/01/2004 - 11/01/2004

  • 11/01/2004 - 12/01/2004

  • 12/01/2004 - 01/01/2005

  • 01/01/2005 - 02/01/2005

  • 02/01/2005 - 03/01/2005

  • 03/01/2005 - 04/01/2005

  • 04/01/2005 - 05/01/2005

  • 05/01/2005 - 06/01/2005

  • 06/01/2005 - 07/01/2005

  • 07/01/2005 - 08/01/2005

  • 08/01/2005 - 09/01/2005

  • 09/01/2005 - 10/01/2005

  • 10/01/2005 - 11/01/2005

  • 11/01/2005 - 12/01/2005

  • 12/01/2005 - 01/01/2006

  • 01/01/2006 - 02/01/2006

  • 02/01/2006 - 03/01/2006

  • 03/01/2006 - 04/01/2006

  • 04/01/2006 - 05/01/2006

  • 05/01/2006 - 06/01/2006

  • 06/01/2006 - 07/01/2006

  • 07/01/2006 - 08/01/2006

  • 08/01/2006 - 09/01/2006

  • 09/01/2006 - 10/01/2006

  • 10/01/2006 - 11/01/2006

  • 11/01/2006 - 12/01/2006

  • 12/01/2006 - 01/01/2007

  • 01/01/2007 - 02/01/2007

  • 02/01/2007 - 03/01/2007

  • 03/01/2007 - 04/01/2007

  • 04/01/2007 - 05/01/2007

  • 05/01/2007 - 06/01/2007

  • 06/01/2007 - 07/01/2007

  • 07/01/2007 - 08/01/2007

  • 08/01/2007 - 09/01/2007

  • 09/01/2007 - 10/01/2007

  • 10/01/2007 - 11/01/2007

  • 11/01/2007 - 12/01/2007

  • 12/01/2007 - 01/01/2008

  • 01/01/2008 - 02/01/2008

  • 03/01/2008 - 04/01/2008

  • 04/01/2008 - 05/01/2008

  • 05/01/2008 - 06/01/2008

  • 06/01/2008 - 07/01/2008

  • 07/01/2008 - 08/01/2008

  • 08/01/2008 - 09/01/2008

  • 09/01/2008 - 10/01/2008

  • 10/01/2008 - 11/01/2008

  • 11/01/2008 - 12/01/2008

  • 12/01/2008 - 01/01/2009

  • 01/01/2009 - 02/01/2009

  • 02/01/2009 - 03/01/2009

  • 03/01/2009 - 04/01/2009

  • 04/01/2009 - 05/01/2009

  • 05/01/2009 - 06/01/2009

  • 06/01/2009 - 07/01/2009

  • 07/01/2009 - 08/01/2009


  •  
    Sunday, December 15, 2002
     
    8:16 PM |  
    يه خبر خوب، قرارداد کتابه رو بستم. صفحه اي 900 تومن براي ترجمه (بيشتر از نصفش عکسه !!) و 1500 تومن براي تاليف؛ دو ماهه هم بايد تحويل بدم.
    فعلا که سه روزش گذشته و به خاطر اسباب کشي هيچ کاري نتونستم بکنم و تا سه چهار روز ديگه هم وضع همينطوره. به عبارت ديگه، من تا دو ماه ديگه بايد اين کتاب رو کامل کنم، اون سي دي کاتالوگه رو هم. به اضافه سه چهارتا کار ديگه.



     
    8:16 PM |  
    امروز همراه با معاون شهردار پاريس و همراهانش، به ديدن برج مخابراتي رفتيم !
    البته اسمش معاون شهردار پاريس بود، وگرنه به قول دوستم بيشتر بهش ميخورد معاون شهردار دهلي باشه.



     
    8:15 PM |  
    ببينين جهانبيني ها چقدر با هم فرق ميکنن :
    يکي قبل از جيش کردن دستاشو ميشوره، يکي بعد از جيش کردن.



     
    8:15 PM |  
    اينکه کسي (يا چيزي) خيلي به نظرتون فوق العاده مياد، معمولا به اين خاطره که در موردش به اندازه ي کافي اطلاعات ندارين.
    (تقدس ؟)



    Friday, December 13, 2002
     
    5:20 PM |  
    یه وبلاگ بود که مدتها بهش سر میزدم و میدیدم که آپدیت نشده. کم کم داشتم به این نتیجه میرسیم که دیگهع تعطیلش کرده، تا اینکه فهمیدم لینکی که ازش داشتم مال یکی از آرشیو هاش بوده، نه مال آدرس اصلی !



     
    5:10 PM |  
    همیشه گفتم، حرف زدن افیون توده هاست.



     
    5:09 PM |  
    کار از محکم کاری عیب نمیکنه (نمیکنه ؟)
    طرف رفته بود تو یه سرویس سرچ مخصوص وبلاگها، و برای Weblog سرچ کرده بود !



     
    5:08 PM |  
    میبینی کوها چقدر قشنگ شدن ؟ نصفه نیمه روشون برف نشسته، و سرشون توی مه رفته ... بیچاره کوه، میدونم خیلی دلش میخواست من امروز هم مثل هر هفته اونجا باشم، ولی چه میشه کرد، اسباب کشیه دیگه.



     
    5:07 PM |  
    بعد از سه چهار روز کار کردن شدید، و بلکه خیلی بیشتر از شدید، لم دادن پشت میز و گوش دادن به موسیقی دلخواه چه کیفی میده ...
    (البته یه جفت از باندهام وصل نیست و اونیکی جفت هم الان رو میزمه، که از نظر آکوستیکی خیلی اشتباهه، ولی اشتباهشو فعلا میبخشم)



     
    5:03 PM |  
    از این بعد به فاکتورهای مشخص کننده ی ماکزیمم اندازه ی کارهام (مثل ابزارهام و مواد اولیه و ...) اندازه ی در آسانسور رو هم اضافه میکنم !



    Thursday, December 12, 2002
     
    4:36 PM |  
    آره، میگفت که باید به همه چیز شک کرد و اعتقادات رو بر پایه ی محکمی بنا کرد، ولی در عمل، این فقط پوششی بود برای توجیه چیزهایی که از قبل تو کلش فرو کرده بودن، و برای رسیدن به این هدف از قربانی کردن منطق هم ابایی نداشت. دکارت رو میگم.



     
    4:31 PM |  
    هميشه گفته می شود خدا به بندگان عشق می ورزد. اگر عشق اين است من اندکی مهربانی را به آن ترجيح می دهم.
    از گراهام گرین، به نقل از وبلاگ پاگنده.



     
    4:22 PM |  
    خوب البته خیلی فلچماق هستن، شاید هم غلچماق، یا یه چیزی شبیه اون. مثلا یه نفری یخچال رو بلند میکنن ! یا سه تا صندلی، یا دوتا مبل رو یه نفری میبرن !
    ولی بیچاره ها داغون میشن، یه کم که سنشون بره بالا میفتن گوشه ی خونه. دارن سلامتیشون رو میفروشن؛ و چاره ای هم ندارن. چقدر زحمتکش، و چقدر به نسبت کم درآمد.

    دلم میخواست اصلا کار نکنم، ولی بعد دیدم نمیتونم. اینکه اونها اونطوری کار کنن و من یه گوشه لم بدم، کاملا به معنی برتری منه، و من نمیتونم اجازه ی چنین چیزی رو بدم؛ برای همین هم پا به پاشون کار کردم، و الان هم به شدت خستم، ولی پشیمون نیستم. ماها همه به یه اندازه انسانیم.



     
    4:17 PM |  
    این هم اولین پست از خونه ی جدیدمون (:



    Wednesday, December 11, 2002
     
    9:12 AM |  
    این آخرین پست من از این خونس. الان که از اینجا بیام بیرون، کامپیوتر رو جمع میکنم و میبرم اونور (:



    Tuesday, December 10, 2002
     
    11:06 PM |  
    چند روز پيش، در اثر همصحبتي با چند نفر، به اين نتيجه رسيدم که زندگيم به شدت ساده هست، و اين به نظر من خيلي عاليه. من راحت زندگي ميکنم ... هرچند که ممکنه (شاید هم مسلم) که نحوه ی زندگی من برای خیلیها غیر قابل تحمل باشه.



     
    11:04 PM |  



     
    11:04 PM |  
    اينکه ميگيم دو نقيض نميتونن همزمان درست باشن، به اين معني نيست که واقعيت چنين رفتاري داره، به اين معنيه که "مدل سازي" ما از واقعيت طوريه، که در اون مدل هيچوقت دو نقيض همزمان درست نيستن.



     
    11:00 PM |  
    استنتاج منطقي فقط اينو به ما ميگه که مقدمات ما چه نتايجي به بار ميارن؛ چيزي در مورد درستي يا نادرستي نتايج نميگه، فقط اونها رو وابسته به مقدماتمون ميکنه (= ""اگه"" مقدمات درست باشن، اون نتايج هم درست خواهند بود).



    Monday, December 09, 2002
     
    9:17 PM |  
    بعد از خریدن چنتا کتاب از انقلاب، یه سری هم به دانشگاه هنر زدم. الان دیگه میتونم از کتابخونشون کتاب امانت بگیرم، و این برای من جالبه.
    رفتم یه سر و گوشی تو لیست کتاباشون آب دادم. بد نبود. فقط در مورد عکاسی سرچ کردم، و فقط یه کتاب در مورد عکاسی آبستره بود، که اون هم عکسهای رنگی بود. که هیچی. در مورد عکاسی دیجیتال هشت کتاب بود، که سه تاشون جزو کتابهای خیلی معروف و پر فروش بودن، و به شدت جدید. با این حال اکثر کتابهای دیگه ای که دیدم کاملا قدیمی بودن. تکنیکهایی که الان با وجود کامپیوتر دیگه معنی ندارن ...



    Sunday, December 08, 2002
     
    9:34 PM |  
    فقط دو نفري که همراهم بودن 9 تا سيگار کشيدن، به اضافه ي دو تا سيگاري که اون آشناي قديمي که اتفاقي ديدمش کشيد، و سيگارهايي که ميزهاي بقلي ميکشيدن !
    شوکا بيشتر از هميشه دودآلود بود، و من هم بيشتر از هميشه اونجا موندم. تا شرتم هم بوي سيگار گرفته، انقدر دود خوردم که دستام ميلرزيد ! اينطوري نميشه ...



     
    9:33 PM |  
    ميدوني، به نظر من رنگ بايد به اثر هنري اضافه بشه، نه اينکه جزئي از اون باشه. نبايد کار وابسته به رنگها باشه؛ رنگها سطحي هستن.



     
    7:03 AM |  
    از فواید این سیستم های نظرخواهی اینه که ...
    تو مطلب دوتا پایینتری، جایی که توش کلمه های اجتماع و اشتراک و اینطور چیزا وجود داشت، ارتباطی با سوسیالیسم وجود نداشت، من منظورم این بود که اگه شعور رو با مثلا a نشون بدیم، و n عضو در مجموعه ی خودمون داشته باشیم، شعور کلی مجموعه میشه (a1 & a2 & ... & an) نه (a1 or a2 or ... an). (& رو به عنوان اپراتور ترکیب عطفی، و or رو به عنوان اپراتور ترکیب فصلی ریاضی جدید گذشتم).



    Saturday, December 07, 2002
     
    11:47 AM |  
    دیشب اتوبوس جهانگردی از روم رد شد.
    بعد از ماهی ماشینو گرفته بودم، یه چیزیش خراب شد و من آخر شبی کنارخیابون موندم که کمتر کسی میدونه اون چیز تو ماشین وجود داره !



     
    9:24 AM |  
    نمیدونم چرا اینطوریه، ولی در مورد آدما، برهمنهی شعورشون اشتراک شعور تک تک اونهاس، نه اجتماعش. در نتیجه هرچی تعداد بیشتر میشه، شعور جمعی کمتر میشه، نه بیشتر.
    چیکارش میشه کرد ...



     
    9:19 AM |  
    تقصیر خودمه. دیگه این کار رو نمیکنم. من به کارای هنریم خیلی حساسم؛ نباید اونا رو از دخمه ی خودم خارج کنم؛ جمع همه چیز رو تباه میکنه.



     
    8:55 AM |  
    راستی، اگه کسی در مورد دوربین دیجیتال راهنمایی میخواست احتمالا میتونم در مورد مشخصات فنی کمکش کنم ...



    Friday, December 06, 2002
     
    3:20 PM |  
    باورتون میشه نصفی از کسایی که وبلاگ من رو دیدن، به دنبال سکس سرچ کردن و به اینجا رسیدن ؟!
    این قاعده احتمالا در مورد جاهای دیگه هم صادقه.
    یادمه یه موقعی یاهو آمار داده بود که بیشتر کلمه ای که تو سرچ هاش استفاده شده بوده سکسه.
    ظاهرا این جریان ندید بدید بودن به ایرانیها و امثال ما ایرانیها هم محدود نمیشه. یه طرح کمیک از ویندوز مخصوص آمریکاییا بود که توش اکسپلورر اسم پایین آیکونش پورن بود ...



     
    3:06 PM |  
    تا هفته ی دیگه اسباب کشی میکنیم. دارم وسایلم رو جمع میکنم. کتابام، 40% وسایلمن، کارای چوبیم، نقاشیهام، و عکسهام، که اونا هم 40% هستن، و بقیه ی چیزا.
    راستی،
    یه پاکت پیدا کردم. تمام کارنامه های دبیرستانم. انقدر کیف داد ... کارنامه های کنکور آزاد رو هم پیدا کردم، سال دوم، سوم، و چهارم.
    شدم مثل مادربزرگا که یادگارای 50 سال پیششونو دوره میکنن.



     
    3:04 PM |  
    حرفه ای گری همیشه با غرور همراه میشه، و این بزرگترین مانع حرفه ای، در برابر پیشرفتشه.



    Thursday, December 05, 2002
     
    11:33 PM |  
    دوباره نظرخواهی رو راه انداختم، البته باز هم آزمایشی، مثل تمام چیزهای دیگه آزمایشی ...
    یه کم جاش اون پایین ایراد داره که هرچی سعی میکنم قانعش کنم فاییده نداره.



     
    11:22 PM |  
    ؟



     
    11:09 PM |  
    یکی به عنوان نماینده ی حکومت، منِ دانشجو رو متهم کرده به اینکه دلارهای آمریکا من رو مست کرده و دارم به ساز اونها میرقصم (همه میدونن که من رقصیدن بلد نیستم !).
    اگه زمانی من در جایی عمومی بگم که "خامنه ای رو دلارهای آمریکا مست کرده و داره به ساز اونها میرقصه" احتمالا من رو میکشن.

    من هیچوقت از به اصطلاح "احترام" دفاع نکردم، اشکالی نداره، بذار اگه واقعا اینطور فکر میکنه خیلی راحت نظرش رو بگه. من دلم میخواد تبعیض ها حذف بشه، و من هم بتونم مثل اون صحبت کنم و مشکلی پیدا نکنم.



     
    10:15 PM |  
    میدونی، واقعا مسئله ی اعتقاد دینی نیست. اصلا این نیست که آدم اسلام رو قبول داشته باشه یا نه، مسئله حقوق انسانیه. من اگه یه مسلمونِ معتقد بودم هم دلم نمیخواست عقایدم اینطور دیگران رو محدود کنه. نمیدونم کی وقتی میرسه که عقاید مختلف مثل آدم کنار هم زندگی کنن و برای هم مشکل ایجاد نکنن.



     
    10:12 PM |  
    دیگه داره تموم میشه. هیچوقت به اندازه ی این ماه چیز میز تو خیابون نخورده بودم، و هیچوقت انقدر تو دانشگاه ناهار نخورده بودم.
    من نمیتونم قبول کنم که اینطور بهم زور بگن، زیر بار نمیرم، و پاش هم وایسادم.



     
    10:08 PM |  
    من بين غرق شدن و شناکردن به سبکي جز شناي قورباغه، غرق شدن رو انتخاب ميکنم.

    چون من فقط شناي قورباغه بلدم !



     
    10:07 PM |  
    ميدونين که اهل خاطره تعريف کردن نيستم، ولي ايني که الان مامان بابام بهم گفتن واقعا برام جالب بود، به خصوص که خودم اصلا يادم نبود: سال دوم يا سوم، زنگ ورزش. داشتيم پينگ پونگ بازي ميکرديم، من با راکت زدم تو سر اون، اون هم لگد زد و خورد به دستم، دستم شيکست. فرداش مامانم اومده بود مدرسه که ببينه اونجا چه خبره. ناظم وقتي مياد سر کلاس که منو صدا کنه، ميبينه من نيستم !

    همه جاي مدرسه رو ميگردن و آخر سر من رو پيدا ميکنن : از کلاس رياضي جديد جيم شده بودم و رفته بودم با دست چپ پينگ پونگ بازي ميکردم !!

    يادش بخير، چقدر از کلاسا جيم ميزديم، چقدر ! واي واي ... سال سوم من سي درصد کلاسامم به زور رفته بودم، اون هم چي، کلاساي ديني قرآن ...
    دو سال اول دانشگاه هم تعريفي نداشت. سال دوم ديگه گندشو در آوردم، تقريبا سر هيچ کلاسي نرفته بودم، و حتا نميدونستم چه درسايي دارم. آخرش هم معدلشم شد 66/7 ، که خيلي کمتر از معدل 5/9 ترم قبلش، 11 ترم قبليش، و در نهايت 01/12 ترم اولم بود.



     
    7:07 PM |  
    فکرم کاملا مشغول برنامه ایه که دارم مینویسم. همونی که خیلی ارزون گفتم و شد 200 تومن، و چند وقت بعد عین همون (البته ساده تر) رو از یه جای دیگه نزدیک دو ملیون تومن گرفتیم !

    مشکل بزرگ من اینه که چیزهایی که از نظر من خیلی زیبا هستن، معمولا از نظر بقیه چندان تعریفی ندارن، و چیزهایی که اونها جالب میدونن از نظر من جلفه. حالا نمیدونم ظاهر این برنامه آخرش چطوری از آب در میاد.



    Wednesday, December 04, 2002
     
    10:56 AM |  



     
    10:55 AM |  
    ببينين، مسئله واقعا سادس ...
    ميدونين که اکثرا قاعده ي تناقض (اينکه دو چيز متناقض نميتونن هردو باشن يا نباشن. مثلا يه چيزي بايد سفيد يا ناسفيد باشه، نه هردو، و نه هيچکدوم) رو يه قاعده ي عجيب غريب ميدونن که هميشه درسته، و اصلا بهترين نمونه ي درستي جاودانه ست.
    همينطوره ؟

    در واقع به نظر من اينطور نيست.
    اول اينکه ما هيچ راهي براي اثبات درستي يا نادرستي اون نداريم، چون در هر اثباتي از اون حتما استفاده ميشه. اين قاعده خيلي کلي تر از اين حرفاس.

    خوب، به نظر شما براي "تحقيقش" چه راهي داريم ؟
    مطالعه ي امور متناقض ؟
    مثلا ميايم تحقيق ميکنيم ببينيم چيزهايي که سفيد هستن غير سفيد نباشن، و اونهايي که غيرسفيد هستن سفيد نباشن ؟
    چنين چيزي ممکنه ؟
    خوب نه، معلومه که اگه چيزي سفيد باشه، و تحقيق ما نشون بده که علاوه بر سفيد بودن غير سفيد هم هست، يا معني سفيد رو اشتباه ميدونيم يا غير سفيد رو.
    به عبارت بهتر، ما فقط به دو چيزي ميگيم متناقض، که در قاعده ي تناقض صدق کنن.

    قاعده ي تناقض قانوني نيست که در مورد متناقض ها صدق کنه، قالبيه که ما باهاش متناقض هامون رو مي سازيم، و مسلما که وقتي چنين کاري کرديم، متناقضها در اون صدق ميکنن.

    به نظر من اين مسئله ي خيلي ساده ايه، و اون ديدگاه سنتي کاملا اشتباه.
    فقط در مورد چيزي که من گفتم يه مسئله ي کوچيک وجود داره که اگه نتونم با اون کنار بيام تئوريم باطل ميشه. اگه گفتين چيه ؟



     
    10:54 AM |  





     
    10:53 AM |  
    آدما دو دسته هستن، اونهایی که اعتقاد دارن آدما دو دسته هستن، و اونهایی که اعتقاد ندارن آدما دو دسته هستن.



     
    10:51 AM |  





    Tuesday, December 03, 2002
     
    10:39 AM |  
    اندیشه های خطرناک داره تعدادی از آیه های قرآن که جهت مورد نظرش رو دارن جمع میکنه. خوندش برای کسی که تا حالا این کار رو نکرده خیلی خوبه.
    کاری که خیلی مهمه و باید انجام بشه، تهیه ی یه فهرست موضوعی از آیه های قرآنه.



     
    10:08 AM |  
    یه گروهی تو دانشگاه هست که هفته ای یه سخنرانی در مورد مسایل بنیادی دین میذاره، و یه کسی میاد صحبت میکنه. اگه روزش برای من مناسب بود حتما سر میزدم، ولی ...
    در هر صورت این هفتش در مورد برهانهای اثبات وجود خداس. با اینکه این بحث ها معمولا یه کم جلف میشن، ولی میخوام برم. فردا (چهارشنبه) ساعت دو و نیم، کلاس نمیدونم چند خودرو. حالا باید برم بپرسم ببینم خودرو کجاس.



     
    9:59 AM |  
    عکسام خوب شدن. يکيشون فوق العاده شده، خيلي خيلي عميق و پرمعنيه، و در عين حال از نظر اکثر افراد يه عکس بيخود !
    اي بابا ...
    امروز ميخوام برم گروه عکاسي و گروه هنرهاي تجسمي دانشگاه يه سري بزنم ببينم چه خبره. مردم از بس فعاليت دانشجويي نکردم ...



     
    9:59 AM |  
    اينکه ميگن يه زماني مردم بر خلاف الان به تمام علوم مسلط بودن و اينکه حيف شده که الان مردم يک بعدي هستن، از چند جهت اشتباهه. بگذريم از اينکه تخصصي بودن بهترين روش، و در حال حاضر تنها راه ممکنه، ميرسيم به اين نکته ي مهم که الان يک نفر از ما به اندازه ي يک دانشمند اون موقع از تمام علوم سر در مياره، و تخصصش در يک شاخه ي خاص چيزي اضافه بر اون حداقله، و چيزي از اونها کم نداره.



     
    9:59 AM |  
    آسمون همه جا رنگش تقريبا يکيه، به خصوص اگه ابري نباشه.



    Sunday, December 01, 2002
     
    10:32 PM |  
    اگه قرار باشه چیزی تو زندگی ما غیر قابل انکار باشه، وجود سوالهای بی جوابه.



     
    10:30 PM |  
    من روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که زندگی بدون هنر معنی نداره.
    البته به عنوان یه نظر شخصی، و فقط در مورد خودم. شاید بقیه اصلا اینطور نباشن.



     
    10:21 PM |  
    خیلی حیفه که کسی نتونه از زیباییهای بدن انسان بدون پیش کشیدن بعضی چرت و پرتها لذت ببره.
    چطور آدم میتونه برای چیزی که براش لذت بخش و زیباست احترام قایل نباشه ؟






     
    10:18 PM |  
    یه کتاب امروز گرفتم، تو یه قسمتش سقراط رو اشتباها نوشته ارسطو، و این اشتباهش رو سه بار تکرار کرده !
    "افلاطون در محاورات خود از قول ارسطو (!!) میگوید ..."
    البته احتمالا دست گل مترجمه ...



     
    10:16 PM |  





     
    9:52 PM |  
    شب، تنها، توی ماشین، نم بارون ... پینک فلوید.



     
    5:42 PM |  
    وقتی یه نفر غریبه برای اولین بار با شما قرار گذاشته و نیم ساعت تاخیر میکنه، یا بی شعوره، یا مشکلی براش پیش اومده. ولی اگه موقع رسیدن از شما به خاطر تاخیرش عذرخواهی نکنه، فقط میتونه "بی شعور" باشه !



     
    5:23 PM |  
    امروز که برای خریدن یه کیف دوربین رفته بودم نمایندگی کنون، بر اساس یه حرفی که پیش اومد یه نیم ساعتی مجبور شدم مشخصات یکی از دوربینهای جدید این شرکت رو بهشون توضیح بدم !!!



    Saturday, November 30, 2002
     
    10:09 PM |  
    الان یه وبلاگ دیدم به اسم "ایکاش آب بودم" !
    بابا خجالت میدین ما رو، این چه حرفیه ...



     
    9:40 PM |  
    فردا ميخوام دوتا از عکسامو در اندازه ي بزرگ چاپ کنم، تا به دوتا از دوستام هديه بدم.
    چيزاي جالبي در اومدن، کاملا راضيم ميکنن. فقط چيزي که "عذاب" ام ميده اينه که اگه اونجايي که اينا رو براي چاپ ميبرم يه نسخه براي خودش برداره چي ؟!
    واقعا نميدونم با اين مشکل چطوري کنار بيام.
    شيطونه ميگه به فکر يه آتليه ي خصوصي باشم ! نميدونم چقدر خرج بر ميداره. در هر صورت اگه بخوام کار عکاسي رو حرفه اي ادامه بدم بايد يه همچين چيزي داشته باشم.



     
    9:40 PM |  
    "زماني که از تلف کردنش لذت برديم، تلف نشده." (جان لنون)



     
    9:38 PM |  
    يکي ميگفت خوشبختي اينه که آدم در طول روز انقدر کار داشته باشه که نتونه به چيزي جز کاراش فکر کنه و شب انقدر خسته باشه که تا صبح بخوابه.
    خوب، من دارم کم کم خوشبخت ميشم !



    Friday, November 29, 2002
     
    6:49 PM |  
    کم کم دارم به این نتیجه میرسم که عکاسیم با کوهنوردیم در تناقضه ! امروز تو کوه انقدر برای عکس گرفتن وایسادم که خودم خسته شدم ...



     
    5:52 AM |  
    بيچاره بيشتر از يه ساعت با من سر و کله زد تا بلکه معني major و minor و بقيه ي القابي که دنبالشون تو موسيقي مياد رو بفهمم، و حتا از اجراهاي زنده هم به عنوان مثال استفاده ميکرد. با اين حال، فکر ميکنم به اندازه ي کافي نفهميدم. البته يه چيزايي دستگيرم شده، يعني الان ديگه فرقشون رو با هويج ميدونم.



     
    5:52 AM |  
    از سفرک دو روزه برگشتم.
    اون سفر مجاني سالي يه بار دور خورشيدو بگو ...



    Wednesday, November 27, 2002
     
    5:18 PM |  
    برام آرزوی خوش گذشتیدگی کنین. تا فردا شب میرم پیش یکی از دوستام، کرج.
    البته الان واقعا یه کم نگرانم که شبیه میخوام برم آزادی و ...
    خلاصه اینکه ما را کشتند.



     
    8:58 AM |  
    آگوستين قديس، جمله ي معروف ي داره که روشش رو مشخص ميکنه : ايمان مي آورم تا بفهمم.
    به جاي اينکه مثلا بگه "ميفهمم تا ايمان بياورم"، که روش مورد قبول ما، يا شايد بهتر باشه بگم روش ايده آل ماست. ولي خوب، در واقعيت اکثرا آگوستيني عمل ميکنن.

    مسئله ي مهم اينه که وقتي آدم به چيزي ايمان داشته باشه، چيزها رو طوري ميبينه که ايمانش رو تقويت ميکنن. همونطوري که در گذشته هاي دور ايمان افراد به جادوگري باعث ميشده واقعيتها هم به ظاهر درستيش رو براشون تاييد کنه، و اون واقعيت ها دقيقا همونهايي هستن که بر اساسشون ماها جادوگري رو رد ميکنيم.



     
    7:47 AM |  
    وقتی بارون میاد چقدر همه جا قشنگ میشه. دیروز کوها رو دیدین ؟ کلی برف روشون نشسته بود. وقتی برف کامل نیست و فقط بعضی جاهای کوهو سفید کرده، قشنگ ترین حالتشه. وقتی تو کوچمون میرفتم کابل های برق پر گنجشک بود ...



    Tuesday, November 26, 2002
     
    6:50 PM |  
    دلم نیومد چیزی نگم، دیدین عکس پایینی چقدر جالبه ؟
    یه کار کاملا مفهومی. من که کیف کردم.



     
    6:44 PM |  




     
    6:15 PM |  
    قبل از دانشگاه بايد ميرفتم سيدخندان، ولي طبق عادت هميشگي ماشيناي آزادي رو سوار شدم. بعد از اينکه فهميدم و اصلاح کردم ... وقتي از سيدخندان ميخواستم برم آزادي، اشتباهي ماشيناي بازار رو سوار شدم و ...



    Monday, November 25, 2002
     
    10:21 PM |  
    عجب روز خسته کننده اي بود؛ پدرم در اومد تا موقع خواب شد !!



     
    4:30 PM |  
    نفر اول : اگه اونا نبودن الان ايران دست عراقيها بود و معلوم نبود چي به سر مردم بياد. همون موقعش هم عراقيها زناي ايراني رو ميگرفتن و ميبردن ...
    نفر دوم : مگه اون موقعي که عربها به ايران اومدن و مردها رو کشتن و زنها رو با خودشون بردن باعث افتخار شما نشدن ؟



     
    7:37 AM |  
    امکانات فوق العاده زياد دوربينهاي عکس برداري ديجيتال، و سادگي کار با اونها، ميتونه تحولي در عکاسي باشه. در حالت معمول عکاسها بيشتر از هر چيز به تکنيکها توجه دارن (که از نظر من هنر نيست، فن، يا صنعته)، در حالي که الان نيازي به چنين چيزي نيست، و فرد ميتونه ذهنش رو کاملا روي ايده ها متمرکز کنه، و از نظر من هنر اينه.



     
    7:35 AM |  
    وقتي فسيلهايي رو کشف کردن که با استفاده از يافته هاي ديگه اي علمي نشون ميداد که عمر زمين خيلي خيلي بيشتر از چيزيه که در کتابهاي ديني گفته شده، مسيحيها در دفاع گفتن : اينها رو خدا به اين شکلِ گول زننده آفريده تا ايمان ما انسانها رو آزمايش کنه.



     
    7:29 AM |  


    یه سری کارای جالب دیدم، مثل این بالایی، از کسی به اسم Michal Macku. در سال 1963 در چکسلواکی به دنیا اومده. این پایینیها هم بعضی دیگه از کاراشن :





















    Sunday, November 24, 2002
     
    9:08 PM |  
    يکي ميگفت، هرجا ديدين چيزي رو زياد از حد بزرگ ميکنن، بدونين که دارن چيز پليدي رو پشتش پنهان ميکنن.



     
    9:07 PM |  
    اولين چيزي که تو انشا سعي کردن به من ياد بدن و به نظرم مسخره ميومد، اين بود که صفت هاي متعارف زيادي رو پشت سر هم بيارم، مثلا "اين ناداني و جهالت از بزرگترين مشخصه هاي فلان قرن است". ولي چرا ؟ وقتي صفت هاي دوم به بعد هيچ چيزي به اولي اضافه نميکنن، چرا اونها رو بياريم ؟ چرا الکي متن رو طولاني کنيم، بدون اينکه چيزي به معناش اضافه کنيم ؟ داريم سعي ميکنيم با طولاني کردن متن چه چيزي رو پنهان کنيم ؟



     
    9:05 PM |  
    اينکه بگيم a=a در مورد "a" چيزي به ما نميگه، داره "=" رو برامون تعريف ميکنه : "=" ارتباطيه که بين يک چيز و خودش برقراره. منظور از "=" ارتباطيه مشابه ارتباطي که چيزها با خودشون دارن.



    Saturday, November 23, 2002
     
    11:40 PM |  
    خيلي مسخرس که فکر ميکنن براي اثبات توجه و علاقشون به من لازمه که از کارام تعريف کنن !



     
    11:40 PM |  
    دلم تنهايي ميخواد ... يه تنهايي عميق و لذت بخش ...



     
    11:39 PM |  
    بعد از مدتها رفته بودم کافه شوکا، با تمام جو روشنفکري کليشه ايش، که مثل تمام کليشه هاي ديگه نميتونم باهاش احساس نزديکي کنم.
    معمولا قهوه ترک نميخورم؛ وقتي سفارش دادم يادم رفت بهش بگم که توش شيکر نزنه ... اون هم برام يه فنجون آب قند قهوه اي رنگ اورد که حالمو بهم زد !



     
    11:39 PM |  
    هميشه گفتم : کاراي پري صابري تاتر نيست، سيرکه !



    Friday, November 22, 2002
     
    10:47 PM |  
    من وجدان درد گرفتم !
    من معمولا با دوتا ديگه از دوستام يه اکانت نامحدود مشترک ميگرفتيم. معمولا از البرز ميگرفتيم که ميشد نفري 6700، و راضي هم بوديم. اين اواخر که کيفيت اونجا افت کرد بهمون يه جاي ديگه به اسم آسيا پيشنهاد شد و ما هم از اونجا گرفتيم.
    اونجا 16 تومنه، و ما هم طبق يه جريانايي به جاي سه نفر شديم چهار نفر. اين سرويس واقعا عاليه. من تا حالا بوق مشغولش رو نشنيدم ! البته نميتونم بشنوم، چون اسپيکر مودمم خاموشه، ولي کلا منظورم اينه که اصلا و ابدا مشغولي نداره. سرعتش هم بين 3 تا 4 k هست.

    حالا مشکل اينه که يکي از شريکا بهم خبر داد که اين ماه به طور متوسط روزي 10 ساعت از اکانتمون استفاده کرديم !!!!
    اين وحشتناکه، يعني ميشه ساعتي پنجاه تومن !
    بيچاره اين سرويس خيلي ضرر ميکنه، ظاهرا تازه هم راه افتاده. من وجدانم درد گرفت !

    کلا الان براي راحتي وجدانم ميخوام بهتون اين سرويس رو به خاطر کيفيت خيلي خوبش به شدت پيشنهاد کنم، (هرچند که این پیشنهاد ممکنه باعث افت کیفیتش بشه !) و اميدوارم حداقل بتونم به جاي مصرف بيش از اندازه اي که کردم چنتا مشتري براشون بفرستم.

    لطفا به گرفتن اکانت از اینجا جدی فکر کنین.
    نمایندگی ای که ازش اکانت گرفته بودیم : 8743716 و 8743656



     
    7:04 PM |  
    برای تاکید دوباره : کاری که انجام میشه صرفا تلاش برای توجیه کردن چیزهاییه که قبلا به طریقی دیگه قبولشون کردیم.



     
    5:56 PM |  
    یه عکس فوق العاده امروز انداختم !
    متاسفم، فعلا جایی رو ندارم که بخوام آپلودش کنم و براتون نشونش بدم ...
    تازه اگه داشتم هم فعلا کابل USB ندارم که بریزمش تو کامپیوترم ...
    اگر هم داشتم الان اصلا حوصلشو ندارم، تازه از کوه برگشتم و میخوام استراحت کنم.



     
    5:54 PM |  
    اگه کسی میخواد روزه بگیره لطفا اون رو بذاره به حساب تمرین خویشتنداری، نه اینکه ...
    یارو میگفت روزه استراحت دستگاه گوارشه ! مگه هر چیزی قراره استراحت بخواد ؟! قلب جنابعالی تا حالا استراحت کرده ؟ فکر میکنی استراحت بکنه براش بهتره ؟ یا مغز شما تا حالا لحظه ای استراحت کرده ؟! این استراحتای معده هم که مشخصه چه به روز معده ی بدبخت میاره ...



    Thursday, November 21, 2002
     
    11:05 PM |  
    یه Canon S45 خریدم، 450 تومن. الانم باتریش داره شارژ میشه (:
    مبارکم باشه ...



     
    7:39 AM |  
    خوشحال باشین !
    بعد از چهار ماه تحقیق، تا دو ساعت دیگه میرم که یه دوربین دیجیتال بخرم ...



     
    7:29 AM |  
    "آقاجري:درروزنامه هاخواندم که مطبوعات ترکيه نوشته اند ميراث امام خميني به صدورحکم ارتداد عليه يک استاددانشگاه منجرشده است.من اعلام مي کنم که اين حکم ربطي به امام خميني ندارد.منطق امام منطق اسلام وجمهوريت بود.اين بزرگ ترين جفااست به امام خميني وملت ايران که کارگروهي خشونت طلب به پاي امام خميني نوشته شود.
    بامدادک:لابد عمه جون من بودکه حکم ارتداد سلمان رشدي راصادرکرد!!ا"


    از وبلاگ بامداد



    Wednesday, November 20, 2002
     
    10:54 PM |  



     
    10:53 PM |  
    خصوصيت هاي "خوب" دقيقا همون خصوصيتهاي "بد" هستن که فقط پيچيده تر شدن.



     
    10:52 PM |  
    حکمش اين بوده که "در يکي از روزهاي اين هفته اعدام ميشي، و در اون روز از اعدام شدنت بي خبر خواهي بود"
    ممکنه ؟
    فرض کنين روزهاي هفته از شنبه تا جمعه باشه، و قرار بر اينه که روز اعدام طرف خبر نداشته باشه که اعدام ميشه.
    خوب، حالا به نظر شما جمعه ميتونن اعدامش کنن ؟
    مشخصه که نميتونن، چون جمعه آخرين روز هفتس، و چون بعد از اون فرصتي براي اعدام نيست، حتما در اون روز اعدامش ميکنن، پس اون ميتونه مطمئن باشه که همون روز اعدامش ميکنن (در حالي که نبايد بدونه). پس جمعه نميتونن اعدامش کنن.
    پنج شنبه چطور ؟
    خوب وقتي ميدونه که جمعه نميتونن اعدامش کنن، در روز پنجشنبه ميتونه مطمئن باشه که اعدامش ميکنن. پس پنجشنبه هم نميتونن.
    چهار شنبه ؟
    سه شنبه ؟
    ...
    پس هيچ روزي نميتونن اعدامش کنن !

    پ.ن. اين يه پارادوکس منطقي معروفه، بيخود جريان رو سياسي نکنين. در عالم سياست هر کسي رو ميشه اعدام کرد و هيچ پارادوکسي هم پيش نمياد.



     
    1:55 PM |  
    یک ترفند :

    اگه میخواین موضعی بگیرین، مثلا فرض کنین اینکه "آدما نباید روی دوتا پاشون راه برن"، نباید اونو همینطوری الکی بگین، باید به این شکل بیانش کنین :

    ماست ها باید سفید باشن
    آلودگی هوا نباید زیاد باشه
    سقف خونه ها نباید پایین تر از کف باشه
    آدما نباید رو دوتا پاشون راه برن
    بهتره موقع عطسه کردن جلوی دهن رو گرفت



     
    6:52 AM |  
    حکمش اين بوده که "در يکي از روزهاي اين هفته اعدام ميشي، و در اون روز از اعدام شدنت بي خبر خواهي بود"
    ممکنه ؟
    فرض کنين روزهاي هفته از شنبه تا جمعه باشه، و قرار بر اينه که روز اعدام طرف خبر نداشته باشه که اعدام ميشه.
    خوب، حالا به نظر شما جمعه ميتونن اعدامش کنن ؟
    مشخصه که نميتونن، چون جمعه آخرين روز هفتس، و چون بعد از اون فرصتي براي اعدام نيست، حتما در اون روز اعدامش ميکنن، پس اون ميتونه مطمئن باشه که همون روز اعدامش ميکنن (در حالي که نبايد بدونه). پس جمعه نميتونن اعدامش کنن.
    پنج شنبه چطور ؟
    خوب وقتي ميدونه که جمعه نميتونن اعدامش کنن، در روز پنجشنبه ميتونه مطمئن باشه که اعدامش ميکنن. پس پنجشنبه هم نميتونن.
    چهار شنبه ؟
    سه شنبه ؟
    ...
    پس هيچ روزي نميتونن اعدامش کنن !

    پ.ن. اين يه پارادوکس منطقي معروفه، بيخود جريان رو سياسي نکنين. در عالم سياست هر کسي رو ميشه اعدام کرد و هيچ پارادوکسي هم پيش نمياد.



     
    6:51 AM |  
    آخرش هم کلاسه تشکیل نشد !



    Tuesday, November 19, 2002
     
    12:56 PM |  
    این هم اولین وبلاگ نویسی من از سایت دانشکده ی جدیدم (:
    نیم ساعت تا شروع کلاسم مونده و حوصلم سر رفته.



    Monday, November 18, 2002
     
    9:49 PM |  


    این یه عکس مادون قرمزه، که با تکنیک های خاص عکاسی گرفته میشه. در واقع، الان دارین چیزی رو "میبینین" که در حالت معمولی نمیتونین ببینین. همینطور پایینیا ...







     
    9:35 PM |  
    انتظار لذت از زندگی داشتن، مثل تمام انتظارهای دیگه بی مورده. زندگی خنثی تر از این چیزهاس. هم لذت و هم رنج، و هم تمام ارزشهای دیگه ای که میشناسیم، به اون تحمیل شدن؛ به زور ... و نا موفق.
    البته ... شاید هم جز این چاره ای نباشه.



     
    6:33 PM |  
    امروز تحصن بود.
    برای من اصلا جالب نبود.
    این حرکتا همه سطحی ان.
    همه هیجانی ان.
    مشکلاتی که دارن سعی میکنن باهاشون مبارزه کنن هنوز تو خودشون حل نشده.

    این حرکتا به هیچ جا نمیرسه.



    Sunday, November 17, 2002
     
    9:32 PM |  
    نکته ی جالب جبهه گیری بسیج دانشگاه های مختلف در مورد این مسایل اخیر بود.
    بسیج شریف به وضوح با حکم اعدام مخالفت کرده بود، بسیج خواجه نصیر نظری در مورد درستی و نادرستیش نداده بود و فقط گفته بود که نباید زود قضاوت کرد (راست هم میگه، تا قبل از اینکه طرف رو اعدام کنن که نمیشه قضاوت کرد!) و فکر کنم بسیج دانشگاه تهران یا امیرکبیر بود که با حکم اعدام موافق بود !



     
    1:39 PM |  
    شاید فکر کنین بعضی از کارایی که میکنم خیلی غیر اصولی هستن. ولی هیچوقت فراموش نکنین که اونها اصول شما هستن، نه من.



     
    1:34 PM |